بهاربهار، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

زندگی مامانی

اش دندونی

1395/5/23 2:53
نویسنده : ریحانه
76 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم اول بگم که خدا رو به خاطر داشتنت شکر می کنم.

یه مدت خیلی بی قرار شده بودی و بهونه گیری می کردی همه حدسمون این بود که گل دختر داره دندون ور میاره .

همین طورم شد و بهار جان دندون در اورد.

مادر 26 تیر ماه برات اش دندونی درست کرد و دوستات هم اومدن و یه جشن کوچولو گرفتیم.

مامان فدای اون دو تا دندون ریزت بشه اخه.

برای مامان یه مشکل پیش اومد و مجبور شدم یک شب بیمارستان بستری بشم تو هم با خودم بردم که شیر بخوری ولی  مریض شدی و از کارم پشیمون شدم.

واینم بگم بهوش که اومدم می گن با گریه تو رو صدا می کردم. باورت میشه همه ی زندگی منی.

تو این مدت یه سفر به اصفهان داشتیم که مادر و پدر جون هم همراهمون بودن.

شبا اصلا خوب نمی خوابی و یهو بیدار می شی و چهار دست و پا راه میوفتی و گریه می کنی.

شاید من جمعا 3 ساعت شبا بخوابم.

بعضی وقتا سختمه و هی غر می زنم ولی یاد حرف یه دکتر میوفتم که می گفت به خاطر همين سختی هاشه که می گن بهشت زیر پای مادرانه.

راستی نوه عمو حمزه هم به دنیا اومد.

فدای دخترم بشم.


پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)